با من به پیشواز باران بیا
هنوز وسعت انتظارمان آبیست
هنوز ریشه هایمان پر از ترانه و آواز است
و چشمها ی آسمان هزاران عشق به ما می بخشند
به پیشواز باران بیا
باید رویاهایمان را پیدا کنیم
و صدای شکسته یمان را
در خستگی هر چهار چوبی
بیا در موسم روییدن شناور باشیم
و شکو فه وار خوشحال
از این که
شعر گونه
تازه می شویم .
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 12:29  توسط اصغر عبدالحسینی
|
به نگاهی آرام بیندیش
که واپسین لحظه شب در خواب مرده است
آرام بگذر
آه ات را بر دیوار مکش
فاضلابها پر مو شند
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
راستی یادت هست
ما برای چه دستهایمان را گره کرده بودیم
یقین . . .
آینه ها مرده اند
و گلوی عروسکان به خلط سکوت آ غشته
ـــــــــــــــــــــــــــــ
هوا کپک زده
و حالا باور می کنی
وعده های سبز
خزه ای بیش نبود .
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 17:55  توسط اصغر عبدالحسینی
|
به خیالشان پژمرده ای
قلبت را تراشیده،و از شَر عشق راحتت کرده اند
گناه ات را نمی بخشند.بی سروپاهایی،
که خوداز ذات گناه اند
وقتی به آنها فکر می کنم،
من فاحشه های مقدس رامی پرستم
هنوز غمزه هایت زیباست
بوی صحرا می دهی
بوی آبهای عمیق دریا
بوی موجودی بَشری
پس برقص مرمرینم
زانوهایم کرخت می شوند،
اگر آه ات را مُبدل به ناله کنند
برقص
ملکه زنهای آلوده می گوید،
زنگ آمرزش که به صدا در آید،
گناه هانت ریخته خواهند شد
برقص
همچنان که نفس ها یمان باقی است.
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 16:16  توسط اصغر عبدالحسینی
|
بگذار دستهایمان را باد ببرد
شاعر که باشی ، همیشه زندگی زیباست
چه باید کرد
مگر نه این که،ما از آسمان چکه کرده ایم
...........
با تو آغاز می شو د ، هزار ترانه از هر پنجره
کاش همه ی پنجره ها شکسته بو دند
و خاطره ات به خواب پنجره ام نمی نشست
..............
فکر می کنم نشانه ات را چلچله ها بدانند
فدای شرم تو دل ، دل نکن
هنوز در حجم خاک رد پای من و تو ست
و من از خواب لبهایمان می ترسم
کاش همه یپنجره ها شکسته بو دند .
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 13:38  توسط اصغر عبدالحسینی
|
اتاق کپک زده
جورابی خسته کنار طاقچه
مثل یک لاشهُ مرده افتاده
یک خمیر دندان خالی
ــــ میانِ بوی نَمه ـــــ
توی سطل آشغالی کهنه
...قصری از فقرکه درآن
آره ...
تازه ما خوشبختیم
ــــ روده ها عادتشونِ همیشه غُر بزنند . ــــ
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 14:40  توسط اصغر عبدالحسینی
|
آ ...
نترس
فقط ( آ ) کلاه اش را سرش گذاشته
آ مدم آ واز بخوانم سرفه ام گرفت
تنها لیوانی آ ب میخواستم
............
بخند
راست می گویی
صدایم از تَه چاه می آید
می دانم
از خمیر ما نان در نمی آید
تا سخن از شعر و شعر در میان است
اما...
بگذار با هم بخوانیم
تا صدایم در تو گم شود
آخر دستهای تو را نهایت نخواهد بود .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 13:56  توسط اصغر عبدالحسینی
|
فردا شکسته خواهد شد
هزار پنجره در این شهر
اما...ما چمدان یادگارهایمان را بسته ایم
کاش طعم باد را نمی چشیدیم
کاش عرق پیشانیمان یخ نمی بست
آخر...گناه ما نبود
دستها بی قرار گره بودند
و ترانه گرفتار حنجره
...................
می رویم و سر به آسمانی داریم
که مهرش همیشه بر سر ماست .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 12:45  توسط اصغر عبدالحسینی
|
گوشها لبریز حرف و
پاها بی رقص مانده
خوب می شناسمت
آخر هنوز هم بلند خُرناسه می کشی
امروز در این شهر ترانه ها
دست به دست می چرخند
اما...
تو هنوز هم
ما...ما...می کنی .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 20:11  توسط اصغر عبدالحسینی
|
چقدر تُند
نه!
غذا را نمیگم
بارونم نمی باره
خُلق و خُو نیست
---------------------
می دونم متضادش کُند
آرومه...
سر به زیرٍ
----------------------
اما...این تُند
خیلی تُند
صحبت از وقت و زمانِ
مثل بادِ
مثل رعدِ
مثل پیریِ
مثل مرگ .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 19:41  توسط اصغر عبدالحسینی
|
دیوار
مشتی از خاکم
تنی از رنگ
به دلم پنجره ایست
پُر ز راز
پُر از احساس دیدن
پُر ز دردم
به تنم میخ نکوبید
آدمهای چکُشی .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 19:10  توسط اصغر عبدالحسینی
|
من لبهای بزرگی برای بو سه نمی خواهم
برای من تبسم کوچکی کافیست
ما تب نکرده ایم
هذیان بی قرار است
ما هسته هستی را خواهیم شکست
و آنقدر حرف خواهیم زد
تا مغزش را بخوریم
به من...
نچسبید...ای فکرهای بیهوده
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 18:52  توسط اصغر عبدالحسینی
|
ما را چه به آسمان کوبیسم
و سایه های امپره سیونیسم
به گوش ِقطع شدهِ وان گوگ قسم
واقع گرا خواهم شد........
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 17:45  توسط اصغر عبدالحسینی
|
من از تنهایی می ترسم
من از صدای پچ پچ اشیا میترسم
کسی در اتاق قدم میزند
کسی در من زندگی میکند
خواب نیستم
کاش هزار سال می خوابیدم
و خواب میدیدم کودکی ام را
کاش پدرم زنده بود
کاش مادرم جوان بود
کاش مشق های خط خورده هفت سالگی ام را داشتم
دلم آیینه میخواهد
چشم هایم خسته اند
و دچار توهم شده اند
سنگینم
فردا باز تکرار باید کرد
مشق های خط خورده دیروز را...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 10:59  توسط اصغر عبدالحسینی
|
هیچ دستی برای ما دعا نخواهد کرد.
اه مان غبار هر پنجره میشود
و رگهای ما به عشق کهربای تن نمی دهند.
خشکیده ایم مثل خوابهای اویخته از شب
و نمی دانیم وقتی سرو ها تمام میشوند
و خاکسترشان به بوسهای سرد میماند
به کدام خاک اشک بریزیم
به اواز میزنیم
پریها از تو میگویند
از گیسوی شکافته بیتابت
از تنی پر تلاطم
و فریادی بی انتها
از نگاه خسته ات که در جستجوی حقیقت باز
وروحت که در ازدحام تنهایی نشسته
بی شک روزی میبینی ما هم فریادمان کنج دیواری میروید.
و به سوی چشمانت در آبی صداقت رها میشویم.
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 9:15  توسط اصغر عبدالحسینی
|